ماجرای آشنایی داوودآبادی با نصرالله

داوودآبادی- نصرالله
داوودآبادی- نصرالله

فارسی (Farsi)

خبرگزاری فارس

گفت‌وگو با حمید داوودآبادی
""سال شصت و دو برای اعزام به جبهه به پایگاه بسیج رفتیم . روی مقوایی نوشته بود :" برادرانی که خواستار اعزام به سوریه و لبنان هستند به اعزام نیرو مراجعه کنند ." بسیار تعجب کردیم . به دفتر اعزام نیرو رفتیم . گفتند : " باید هجده ماه سابقۀ جبهه داشته باشی . " گفتم :" همین !؟ " گفتند :" بله " ثبت نام کردیم و به سوریه و از آن جا به لبنان رفتیم . سید حسن در آن زمان امام جماعت مسجد امام علی (ع) بعلبک بود . جذابیت خاصی داشت . بچه ها به او « خامنه ای کوچک » می گفتند . سید گاهی به محوطۀ مقر سپاه می آمد و در کلاس درس تاریخ لبنان می گفت . از آن جا خیلی از سید خوشم آمد . سید عباس موسوی هم بود اما شخصیت کاریزماتیک سید را نداشت . صحبت با سید عباس سنگینی خاصی داشت اما سید حسن با همه راحت بود، برای همین احساس رفاقتی بین ما و او شکل گرفت .ر

...

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13920229000357

 

فارس : چه شد که کتاب تاریخ شفاهی ایشان را نوشتید ؟ چرا مثل کتاب «دیدم که جانم می رود» از زبان افراد دیگر ، آن را ننوشتید؟ر

سال هفتاد و هفت شروع کردیم تاریخ تشکیل حزب الله را مستند کنیم که در جریان آن با خیلی از چهره های حزب الله و غیر حزب الله مثل مرحوم شیخ سعید شعبان ، ابوهشام و ... مصاحبه کردیم و بعد به سراغ سید رفتیم . ابتدای کار مسئول دفتر سید گفت که امکان این کار نیست و سید این همه وقت ندارد و حتی ما دوربین را جمع کردیم . تا این که سید را دیدیم ، گفت :« حمید چه شده ؟ » گفتم :« من حداقل دو سه ساعت از شما وقت می خواهم » گفت :« دو سه ساعت ؟ در این شلوغی ؟ » گفتم :« می خواهم تاریخ زندگی ات را جمع کنم . » گفت :« من فقط شب ها می توانم وقت بگذارم .» که شب ها ساعت دوازده ، یک می نشستیم تا این مصاحبه ها را بگیریم .ر

از سال شصت و دو تا هفتاد و سه سید را ندیده بودم . به قم آمده بود ، رفتم و یک سری عکس از او گرفتم .ر

ر*گفتم سید! من دست دو نفر را می بوسم؛ اول آقاست بعد شما

فارس : شما را می شناخت؟ر

نه ، ولی وقتی عکسم را نشان دادم شناخت ، همان سال هفتاد و سه ما اولین پوستر سید در تهران چاپ کردیم و  در پوستر نوشتیم رهبر حزب الله لبنان سید حسن نصرالله ، در حالی که سید دبیر کل بود . برای همین خیلی ها اعتراض کردند چرا این پوستر را زده اید شاید فردا انتخاب نشود. گفتیم چه بخواهید و چه نخواهید سید رهبر حزب الله است . بعد ها این عکس ها را لبنان هم پخش کردیم . سال هفتاد و چهار پیش سید رفتیم و با ادعا می توانم بگویم اولین نفری بودم که دست سید را بوسیدم و جا خورد وگفت : « این چه کاری است ؟» گفتم :« سید من دست دو نفر را می بوسم اول آقاست بعد تویی . » گفت :« نه ، این کارها چیه !؟ » روزی که داشتیم مصاحبه می کردیم به مسئول دفترش حاج عباس شمد گفتم :« باید بروید تشکیلات درست کنید و تمام حرفهای سید را ضبط کنید » حتی بسیاری از دست نوشته های سید را جمع آوری کردم و در کتاب آوردم .ر

فارس : خودشان هم این کتاب را دیده اند؟ر

دست نوشت آقا را به لبنان بردم .ر

فارس : کدام دست نوشته آقا منظورتان است؟ر

کتاب را خدمت آقا بردم که این دست نوشته را روی آن نوشت « هر چیزی که مایه ی شناخت و تکریم بیشتر آن سید عزیز شود خوب و برای من مطلوب است » که آن را به همراه نامه ای که دفتر زده بود بردم و چون نتوانستیم سید را ببینیم به رئیس دفترش دادم تا به ایشان برساند .ر

فارس : فصلی در آخر کتاب را به نقش مصاحبه در تاریخ شفاهی اختصاص داده اید . دلیل ایجاد این فصل در کتاب سید عزیز چیست؟ر

آن مقاله با نگاهی به مصاحبه سید حسن بود و نگاهی آموزشی داشت.ر

Write a comment

Comments: 0